تبليغاتX
دوستانه




















دوستانه

خبر خبر برای دانشجویانی کمی تا قسمتی  پر مشغله (تنبل)

کسانی که به موضوع موتورهای جستجگر علاقه دارند . برای دريافت مقاله و اسلايد آن بر روي عبارت زير کليک کنيد:

 

مقاله

اسلايد

نوشته شده در پنجشنبه 3 دی1388ساعت 11:14 توسط مولود| |

سلام سلام سلام

نه نشد این دفه یه جور دیگه سلام :

 

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

نوشته شده در جمعه 13 آذر1388ساعت 19:21 توسط مولود| |

 

                                                                                                                                                                      اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

 

 

 

 

 

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 23:0 توسط مولود| |

  عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

 

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

 

نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 21:38 توسط مولود| |

سلام سلامی با قرمزی غروب وآبی چشمان بارانی:

یاد دارم در غروبی سرد سرد. می گذشت از کوجه ما رهگذر...داد می زد کهنه قالی می خرم.. دست دوم جنس عالی می خرم ...کاسه و ظرف سفالی می خرم..گر نداری کوزه خالی می خرم...اشک در چشمان بابا حلقه بست.عاقبت آهی کشید . بغضش شکست.اول ماه است و نان در سفره نیست. ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟؟؟بوی نان تازه هوشش برده بود.اتفاقا مادرم هم روزه بود.خواهرم بی روسری بیرون دوید. گفت: آقا سفره خالی می خرید؟؟؟

 

نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت 21:17 توسط مولود| |

سلام ایندفه بلند داد می زنم که بگم سلام

نه پشیمون شدم و چون ایندفه بزرگ شدم :

نا سلامتی دانشجو شدم

 

نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 15:50 توسط مولود| |

 

نماز و روزه هاتون قبول حق

این دفه یه جوری اومدم که دیگه نرم و مثله یه مدت پیش که چند ماه نیومدم ،نباشم. برا اینکه روزهای من دوباره شده و تقویم زندگیم ورق خورده و سر تیتر نوشته:


سلام زندگی ولی این دفه از نوع آبی آسمانی


پس من شروع نو امو جشن می گیرم و شمارو هم تو این جشن دعوت می کنم

سلام،سلام،سلام،یه سلامی از ته دل ،یه سلامی که این دفعه می دونم واقعا  کدوم طرفی ام.

بلاخره تونیستیم از جاده اتوبان و پر پیچ وخم دانشگاه رد بشیم و به آرزوهامون برسیم

. امیدوارم همه شما هایی که می خوایین نظر بدین هم به آرزوهاتون برسین.

قابل توجه اونایی که از دانشگاه قبول شدن :

زیادی جوگیر نمی شیم و اون بالا بالا ها هم سیر نمی کنیم آخه می دونین که لایه اوزون زمین سوراخش گنده تر شده ،دیدی زیادی بالا رفتیم و از اون طرف افتادیم پایین اون وقته که برگشتنت با خداست و حلوای خیرات برا بقیه می شی!!!!!!! 

 

نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388ساعت 22:41 توسط مولود| |

سلام ،سلام ،سلام یه سلام آبی ،یه سلام پر ازگل ، یه سلامی به گرمی تابستون ،یه سلامی به سردی آب توی حوض خونمون و بالاخره یه سلامی دوستانه به همه دوستای گلم .

 امیدوارم هر جا که هستین ، از هر کجای ایران زمین دارین این مطلب رو می خونین تنتون سالم باشه وآرزو می کنم هیچ وقت  از اونی که بالای سرمون داره ماها رو  میبینه غافل نشیم

 

 

آره ،همونیکه فرشته های مهربونش مراقب ما هستنند که نکنه چشمای دلمون رو ببندیم و فراموشش کنیم ،نکنه یادمون بره که از کجا اومدیم و می خواییم به کجا بریم:

 

روزها فکر من این است و همه شب سخنم        که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود                   به کجا می روم آخر ، ننمایی وطنم 

 

همونیکه وقتی دلت می گیره ، وقتی از همه  دنیا بریدی، وقتی فکر می کنی ستاره هات رو دزدیدند و همه کشتی هات رو غرق کردند مهربونتر از مادر به حرفات گوش می ده بدون توجه به این که چقدر فراموشش کردیم!!

همونیکه پیامبرش رو مبعوث کرد تا من و تو حالا با تمام وجود بخندیم و به همدیگه دوستانه نگاه کنیم و از ته دل فریاد بزنیم که زندگی دوستت داریم

آره ، همون پیامبری که به خاطره ما از خودش گذشت ،به خاطره من و تو اومد تا فردا با تمام بی چشم و رویی بهش نگیم کسی نبود که به ما راه رو نشون بده و تو پیدا کردن جواب مساله هامون به ما کمک کنه

ولی بعضی از ماها مثل بعضی از شرکت کنندگان توی مسابقه های تلویزیونی هستیم که مجری جواب رو می گه ولی باز بر می گرده و می گه ؟راهنماییم کنین.

آره ،نخند !! خودمو می گم ،خودتو می گم .

که اگه اون نبود ،من وتو  برای جواب دادن به علامت سوال های بزرگ توی ذهنمون دور خودمون داشتیم می گشتیم و معلوم نبود به کدوم بیماری افسردگی دچار شده بودیم.

پیامبری که اومد یه همه سوال هامون جواب داد:

 ولی این من وتو هستیم که برا پیدا کردن جواب هاشون به جاییکه از منزلگاه خودش یعنی همون دلی که تو وجود من وتو هست وارد بشیم می ریم هزار تا فرمول ریاضی پیدا می کنیم بعد توی سرعت های شتاب دار فیزیک جاگذاری می کنیم وجالبترش اینکه لباس سفید آزمایشگاه رو می پوشیم وسوالمون رو تو پیپت مدر ج می اندازیم تا حلش کنیم!!!!.

 این عادت من وتو هستش که راه ساده رو ول کنیم و از را ه پر پیچ و خمی که یک در میلیون احتمال داره به جوابش برسیم رو انتخاب کنیم.

حالا می خوام از اونیکه:

امروز با این که هزاران سال از اومدنش می گذره اما ماها به خاطرش  از ته دل  جشن می گیریم.

 

 

 به خاطرش خبابون های دلمون رو چراغونی می کنیم و شیرینی لبخندمون رو نثار همدیگه می کنیم

 حرف بزنم .

همونیکه با اومدنش خیلی ها شمشیر انتقامشون رو تیز تر کردند و می خواستند جلوی حرفای آسمونیش بیایستند ولی اون به خاطره من و تو ایستاد تا من و تو حالا باشیم  ودربیابانهای گمراهی چراغ غفلتمان را روشن نکنیم.

پس یه صلوات بلند براش می فرستیم

روز مبعث یعنی:

روز بر انگیختگی خرد هایی که در تابوت شیطان پرستان خفته بودند

 

روز قد بر افراشتن دختران از زیر خاک سرد

 

روز میلاد ارزش‏هاست؛ ارزش‏هایی که زنده به گور می‏شد و اصالت‏هایی که به خاموشی می‏رفت.

 

 روز بذر عشق و مهر ورزیدن و مهربان زیستن

 

 

روز آزادگی و آزاده زیستن

 

روز کاشتن نهال های استقامت

 

روزی که ذیگر شمشیرها جز برای گرفتن حق بر کشیده نمی شد

 راستی بچه ها از اعمالی که بهتر امروز انجام بدیم:

غسل

روزه گرفتن که ثواب آن برابر ۷۰ سال روزه گرفتن

صلوات فرستادن

دوازده رکعت نماز خواندن یعنی ۶ تا ۲ رکعت که تو هر رکعت یک حمد ویک توحید می خونیم بعد از تمام کردن نماز ها ۴بار حمد و ۴ بار توحید و ۴ بار معوذتین (سوره ناس +سوره فلق) 

دست حق یارتون ،التماس دعا

 این روز رو به همه شما ، دوستای گلم تبریک می گم

اگه بخونی و نظر ندی بی انصافی کردی

 

نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت 13:24 توسط مولود| |

سلامی به گرمی تابستون ،به صلابت کوه و خروش رود

دوباره تابستان از پشت خش خش برگهایش فرا رسید.

بند کفش هایم را محکم می بندم،قصد رفتن دارم ،دیاری نزدیک با گام های محکم در انتظار من است. از جاده خاکی که دو سویش درختانی رنگارنگ که راز آفرینش خالقند قد بر افراشته اند ،راه می روم ،می دوم که صدای نفس زدن هایم می گویند:بیاست.

 

 

 زیر سایه درخت میوه داری می نشینم به جهان نگاه می کنم .

 آمده ام خدا را پیدا کنم .آری ! نادان منم که هنوز حرف سهراب را باور ندارم که می گوید:

"که خدا لای این شب بو ها، زیر کاج بلند است."

یا آندره که می گوید:

                    "خدا همه جاست هر جا و نایافتنی."

 

به برگی که کنارم افتاده است نگاه می کنم ،واقعا زیباست برگی که سبزی و زردی را با خود هم آغوش کرده .رگهایش را می بینم که می گویند :

 گر حیات جسم خاکی ام را بگیری ،باز در پناه حق زندهام.

چشم هایم را بستم آبی آسمان ،زردی طلوع ،خروش دریا و وسعت جهان و گردش زمین را می بینم ولی افسوس چرا اندکی نمی اندیشیم؟ شاید ذهن کوچکمان نمی خواهد وسعت زیبایی خالق را در درک کند. اما :

عقل ،همان چراغ روشن غبار گرفته مان  نور میافکند که بیاندیش.... چرا اندیشیدن آنقدر برایمان سخت است که وقتی می خواهیم زیبایی عشق و لطافت گل بیاندیشیم ،می خواهیم فرار کنیم؟واقعا چرا؟....

یک برگ تا زمانی که از درخت جدا شود تا به خاک بوسه زند هزاران هزار بار بر گرد خود می چرخد. این برگ کی بیافتد؟ چند دور بزند؟ کی به زمین برسد؟ کجا بافتد؟ در هر کدام رازی نهفته است که برای پیدا کردن آن به دنبال هزاران فرمول ریاضی و سرعت فیزیک و ارلن های شیمی می گردیم...شریعتی می گوید:

"عقل احساس را درک نمی کند و لطافت زیر دستان تشریح می پژمرد."

کی خواهیم فهمید ، زمانی که زمان باقی نماند و دقیقه ها کوچ کنند و خیال باز گشت نداشته باشند ؟

چند صباحی در این کلبه زیبایی وحشت زنده ایم ،افسوس که ! آینده را نمی بینیم و می خواهیم حال را بگذرانیم با هر چه که جسم تمنا کند ! تا کی حس خداشناسی را در خود می کشیم ؟ تا کی برای گام نهادن در جامعه زندگیمان درون را ول می کنیم و و ظاهر را می آراییم ؟ تا کی به در آیینه هستی دنبال خودی هستیم که می خواهیم خود را در آن نگاه کنیم ؟ تا کی دقیقه ها را دنبال می کنیم و فرآن را زیر فرش خاک می خوابانیم؟...........

خدایا روزی را برسان که که مهدی را از ته دل بخوانیم و پایان بخش ظلم باشیم ؟

 تو را فقط برای تو بخواهیم نه فقط برای آرزوهایمان ؟ بنده حقیر  گناهکاری بیش نیستم ولی آرزوهای بزرگی دارم.......

چشم هایم را باز می کنم ،می بینم که در این خواب شیرین فقط لحظهای سفر کردهام ،می خندم و می گویم:چرا نباید در خواب هم به خود اجازه اندیشیدن ندهم؟ ؟؟

مردی جارو بدست برگها را جارو می کند و به من نزدیک می شود به دستان پینه بسته اش نگاه می کنم چهره رنجور او را که گویی از همه عالم می نالد .

 که گویی با نگاه سوال به من می گوید :

تو برای کدام خواسته  ات می اندیشی و برای اندیشیدن به دنبال کدامین راه نرفته هستی؟

سپس به دستان خود نگاه می کنم که جز برای گرفتن مدادی و جز بالا رفتن برای گرفتن آرزویی توانی ندارند!!!!!!

چشمانم پر از اشک می شود ،قطرهای به درون دستم می چکد زود دستم را می بندم که این اشک از درون چکیده است. ولی افسوس وقتی دستم را باز می کنم می بینم خبری از آب نیست .

 دریافتم که هنوز در سطح تابلوی زندگی وجودم  نقش بسته ام و اجازه  و لیاقت دریافت معنا را هنوز نیافته ام . هنوز دنیا برای من زیباست و نمی توانم جدا از جسم خاکی ام بیاندیشم ..

.

 با تمام وجود فریاد می زنم که :خدایا بند دل را بگشای و دستان گناهم را بگیر و به جای آن بالهایی از از جنس پرواز و پاهایی از جنس آسمان ده ..

می دانم که این افکار خوش لحظه ای بیش با من نیستند حتما آرزویی دارم که می خواهم با پوشیدن لباس تزویر از خدای هفت آسمان بگیرم .

غافل منم که هنوز نمی توانم آنچه را که دل می خواهد بر زبان آورم...............

نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 11:14 توسط مولود| |

سال دوم که می خوندیم یه معلم فیزیکی داشتیم  که انصافا معلم خوبی بود ولی یه عادت بدی که داشت این بود که توی روزهای خاص امتحان می گرفت مثلا ۳ روز مونده به عید یا روزی که قرار بود بریم اردو  یا ......نزدیکی های عید بود چند جلسه بود می خواست امتحان بگیره ولی نمی گرفت البته ما هم از خدامون بود اینم بگم

همه کلاس به این جمله اعتقاد داریم که:

وسط دعوا حلوا خیرات نمی کنند

اما به ما چه امتحان می گرفت مگه ما گفته بودیم که نگیره

۲روز  مونده بود به عید که بازم گیرداد که می خواد امتحان بگیره  جای شما خالی تصمیم گرفتیم اکه واقعا ورقه هارو آورد ننویسیم  ورقه هارو گذاشت جلومون ما هم که داشتیم به هم دیگه نگاه می کردیم خیلی خونسرد یکی از بچه ها برگشت و گفت :نمونه سوال دادین؟

 بیچاره معلممون فهمید اوضاع از چه قراری وفهمید که  ما ها  قصد نوشتن نداریم خیلی راحت ورقه هارو تا کردیم که بزاریم تو که آقا معلممون صداش در اومد و گفت :سوال ها خیلی راحتند ما هم که معلمامونو می شناختیم می دونستیم عمرا سوال ها راحت باشند خلاصه اینکه از ایشون اصرار  و از ما انکار بیچاره تقصیر نداره چند ماه بود که امتحان نگرفته بود .

 ویه خاطره دیگه:

یه بارم که سال سوم معلم حسابانمون می خواست امتحان بگیره

 خودشم زنگ آخر بعد از ساعت ورزش فکرشو کنین خیلی بد نه ؟؟؟؟؟تو مدرسه ما باید تا ساعت ۱۴:۳۰ تو مدرسه باشیم پس با این حساب زنگ آخرمون هم از ساعت ۱۳:۲۰ شروع میشه این دبیرمون هم از اونجاییکه زیادی خوش خوراک تشریف دارند ناهارشو می خورد و بعدش می اومد حدودا ساعت ۱۳:۴۰ ما هم گفته بودیم اگه ساعت ۱۳:۱۵ آوردند می نویسیم( چون می دونین که درس ریاضی وقت زیاد می بره  ) زدو ناظممون یادش رفت و ساعت ۱۳:۳۰ آورد تا ورقه هارو بدنم طول کشید ما هم خودکار ها رو گذاشته بودیم تو و به قول بچه ها سرمون بره حرفمون نمیره داشتیم سوالها رو نگاه می کردیم که دبیرمون اومد ما هم گفتیم سوالها رو دیر دادند و ما هم نمی نویسیم حتما اینو می دونین که

مرغ حرف حق دانش آموزان همیشه یه پا داره اونم مرغ ما که مادرزادی ناقص به دنیا اومده

یادمه این معلممون روز اول سال به ما گفته بود از تنها چیزی که بدم میاد این ۲ تا هستند :

  1. وقت امتحان رو عمرن عوض کنم
  2. روزی که گفتم باید امتحان بگیرم وحتی التماس کردنم کارو به جایی نمی رسونه

ظاهرا مرغ این معلممون هم یا پا داره ولی همون طور که گفتم مال ما مادرزادی ناقصه

هیچی دیگه سرتونو درد نیارم  اصرار پشت اصرار که بنویسین  ولی ما ننوشتیم و گفتیم شما درسو شروع کنین که ما نمی نویسیم چون از درسم عقب بودیم ولی گفتند : من درس نمی گم تا بنویسین خلاصه ما هم ننوشتیم  اما کار به اینجا ختم نمی شه چون ایشون از اون معلم های.......... بودند فردا با ناظم اومد کلاس  با این بهانه که بچه ها می گن که شما ورقه هارو دیر دادین واز این جور حرفا  خلاصه اون روزها  گذشتند و رسید به گرفتن نامه اعمال  یعنی گرفتن کارنامه که دیدیم آقا معلم از نمره مستمری هممون کم کرده گفتم که معلممون .............

تا بعد خدافظ  راستی نظر یادتون نره

نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت 14:20 توسط مولود| |


Design By : Night Skin